مهربانی را وقتی دیدم که
کودکی خورشید را در دفتر نقاشیش سیاه کشید تا
پدر کارگرش زیر نور آفتاب نسوزد ....
مهربانی را وقتی دیدم که کودکی خورشید را در دفتر نقاشیش سیاه کشید تا پدر کارگرش زیر نور آفتاب نسوزد .... + نوشته شده توسط سپید در جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387 و ساعت
0:25 |
زندگي برگ بودن در مسير باد نيست امتحان ريشه هاست ريشه هم هرگز اسير باد نيست زندگي چون پيچكي است انتهايش ميرسد پيش خدا + نوشته شده توسط سپید در جمعه سیزدهم مهر 1386 و ساعت
0:22 |
بچه که بودم تا ده می شمردم فکر می کردم آخر همه چیز ده ،حالا نمی دونم آخر دوست داشتن چه قدر !!!! ولی می خوام بگم: دوست دارم قدر ده تای بچگی !!!!!!
+ نوشته شده توسط سپید در پنجشنبه نوزدهم بهمن 1385 و ساعت
0:16 |
بچه ها شوخي شوخي به گنجشك ها سنگ مي زدند و گنجشك ها جدي جدي مي مردند آدم ها شوخي شوخي زخم زبون مي زدند و قلب ها جدي جدي مي شكستند و تو شوخي شوخي لبخند مي زدي و من جدي جدي عاشق مي شدم نمي خواي شوخي شوخي به اينكه جدي جدي به فكرتم فكركني؟
+ نوشته شده توسط سپید در سه شنبه چهاردهم آذر 1385 و ساعت
20:21 |
هرگاه خداوند تو را به لبه پرتگاهي رسانيد به او اعتماد كن چرا كه يا تو را از پشت خواهد گرفت و يا پرواز را به تو خواهد آموخت.
+ نوشته شده توسط سپید در سه شنبه چهاردهم آذر 1385 و ساعت
0:3 |
اي كاش مي توانستيم ازآ فتاب ياد بگيريم كه بي دريغ باشيم در درد ها و شادي هايمان حتي با نان خشكمان و كاردهايمان را جز براي قسمت كردن بيرون نياوريم احمد شاملو
+ نوشته شده توسط سپید در چهارشنبه پنجم مهر 1385 و ساعت
0:4 |
روزي مي آیم و تا آن روز دردي از لحظه هايم شعله مي كشد درد سكوتهاي مغرورانه درد آنكه ... مي داني از چه مي ترسم ؟ از آن روزي كه كسي منتظر آمدن من نباشد ...
+ نوشته شده توسط سپید در دوشنبه سوم مهر 1385 و ساعت
0:34 |
+ نوشته شده توسط سپید در دوشنبه سوم مهر 1385 و ساعت
0:12 |
|
|